هی خدا . . . پناه می برم به خودت از دس این بنده هات
تازه اومدم خونه . . . از صبح زده بودم بیرون برا کارای نشریه
آخرشم که هیچی . . . اگه تعریف کنم دود از سرتون بلند میشه
نصف مطالب نشریه تو سیستم سازمان بود امروز رفتم اونا رو بگیرم که به مطالب که خودم تاییدشون کردم اضافه کنم / دیدیم بله مطالب نشریه ای موجود نیست و مفقود شده . . . یعنی خر بیار و باقالی بار کن . . . یعنی روز از نو روزی از نو / یعنی همه ی تلاشمون به فنا که چه عرض کنم به فا. . ک رفت
کلی امروز پول کافی نت دادم . . . همه هم از جیب خودم
حال کرایه ای که فلان قَدر دادم رفتم شهر مربوطه بماند
بی ناهاری و بی صبحونگی بماند
تو آفتاب این ورو اون ور رفتن بماند
با طراح کَل کَل کردن بماند
عاطفه داره طبق معمول تو کارم موش می دُاونه . . . خسته شدم از این بچه بازی ها
دیگه نی دونم چیکار کنم
گروهی کار کردن تو ایران مزخرف ترین کار . .
بی خود ترینو احمقانه ترینو مسخره ترین چیزه
والا . . . حضرت عباسی
اونی که می ره کار گروهی بکنه مطمئن باشید یا مثله من احمقه یا اینکه یه بشقاب مغز خر خورده
چقدر تحمل ؟ چقدر صبر ؟ چقدر از تو جیب خرج کردن ؟چقدرر ر ر ر ر
خداییش من این پولا رو خرج خودم کنم سنگین ترم . . .
همش برنامه ریزی . . . درس / خونه / کار گروه
درس می خونم ... خیالم راحت میشه بعد می بینم نه باید برم دنبال کار گروه / کار گروه رو انجام می دم خیالم راحت میشه بعد می بینم نه کار خونه هست
خیلی قاطی کردم این روزا
دیروز یه کنفرانس دادم سر کلاس و دو ساعت تموم کلاسو چرخوندم مثه یه استاد
و نمره مم تمامو کمال گرفتم . . .
بچه ها کلی هم تشویقم کردن
این جوری نگاه می کردن
هه هه هه
یه گروه سه نفره متشکل از منه ساره و دو تا خانوم دیگه بود . . . که همه ی کارو رو من کردم
ترجمه / تایپ / کنفرانس / همه ی کارش
اونا دیروز فقط باید به سوال بعضی از بچه ها جواب می دادن که از پس اونم بر نیومدن و من خودم جواب دادم
این از گروه کلاسی که این جورین مثلا درس خونده ان و اونم از گروه جنبی و کاری که اون جوراین
استاد گفت چون این خبری منه ساره . . . کارش خیلی خوب بود نمره ی شما و کامل می دم اگرنه شما ها که خیلی کم کار بودین
علل الحساب دو تا میان ترمم تو تاریخ 13 / 16 اردیبهشت و دو تا تحویل پروژه که یکیش مقاله س مونده
نشریه هنوز کارش تموم نشده مونده
یه کار دیگه هم اجرای متنی که نوشتم برا مراسم اختتایه که باید برم رو سن اجراش کنم اونم 11 اردیبهشته
حالا این وسط 9 اردیبهشت که نشریه مون رفت زیر چاپ باید شروع کنیم باز برا جمع آوری مطلب برای 21 اردیبهشت
و همچنان کار ها ی ساره به صورت چرخشی ادامه دارد
باشد که ساره رستگار شود ________________
التماس دعا
آقا برام دعاکنید
شدیدا به دعاتون نیازمندم
چاکر و خسته ی همه ی دوستان ___ ساره
بعدا نوشت :
شام ماکارونی دُرس کردم . . . و یه غذای رژیمی برا بابام و ماستِ خیار
مامانم وقتی اومد خونه دید همه چی روبراهه و چای دم کردم و غذاها رو گاز داره خود نمایی می کنه . . . خیلی دلش قنج رفت و آرمش به چهره ش برگشت
اگه خودم خونه بودم و کار و درس نداشتم بیشتر از اینا بهش کمک می کردم . . . خدا بهش قوت بده
مامانم عاشقتم و دنیا دنیا دوستت دارم مامانی
قربون چهره ی بابام برم که جونمم براش می دم
خدایا سایه اون ها رو سال های سال سالمو سلامت رو سرمون نگهدار
خدایا اول حافظو پناه دهنده ی ما خودت باش و بعد پدر و مادرم
الهی آمین
چای خوردم با یه لقمه ی متوسط بادنجون . . . خیلی خوشمزه س بادنجون ( واقعا غذاهایی که بادنجون درس میشه خیلی لذیذه )
و چن هفته س که شنبه ها تو سلف دانشگاه داره برام یه اتفاق جدید می افته دعا کنید ختم به خیر شه
دعا کنید نشریه م دُرسو حسابی بسته شه . . . پای آبرو در میونه
دوس دارم دائما به خدا فک کنم
از وجودش لذت ببرم
خوشحال باشم
ولی نمی دونم چرا هی غمگین میشم
این روزا شدیدا حس می کنم که دستم تو دست خداست و همه جا داره بهم کمک می کنه و هوام رو داره
پ ن :
قضیه یامروزو برا مامانم تعریف کردم و مامانم می گفت دیشب خوابی دیده که همه جا آتیش گرفته بود و من گم شده بودم و اونا دنبال من می گشتن و .. .
کاش گل شعمدانی درون گلدانی بودم
که از ایوان پنجره ای ،
تو رو مدهوش خود می کرد . . .
تقدیم به همه ی آنان که منتظرند . . .
امروز که تو ماشین خطی بودم برا رفتن به یه شهر دیگه
یه 20 دقیقه ای از مسیر گذشته بود که یع دفعه دیدیم یه چیزی که ارتفاعش حدود 1 مترو 30 با عرض 1 مترو 70 و طول یه متر با جنس بتونی که داخل یه وانت بی اتاق بود از وانتیه به بیرون پرت شد و داره با سرعت میاد سمت ماشین ما راننده اگه حواسش نبود و فرمون ماشینو به سمت راست انحراف نمی داد و نی چرخوند الان ما 5 نفر هممون بدون استثنا مرده بودیم
بگذریم که موقع انحراف به راسته راننده ی تاکسی که ما توش بودیم نزدیک بود بریم زیر تریلی
تموم خون بدنم خشک شده بود
گاهی اوقات که مرگ انقد صریح و بی پرده سراغم میاد . . .
فقط و فقط دلم برا پدر و مادرم می سوزه که چطوری می تونن داغ منو تحمل کنند
یا مثلا تموم زحمت هایی که این بیستو چن سال برام کشیدن با مردنم به راحتی دود میشه می ره هوا
امروز که خطر از بیخ گوشم گذشت ناخود آگاه اشک تو چشام جمع شده بود
اگه یه لحظه و فقط یه لحظه راننده حواسش جای دیگه بود من الان پشت این مانیتور نبودم
پ ن :
هر کاری می کنه که فراموشش کنم
چرا فکر می کنه من فراموشش می کنم
یعنی اون فکر می کنه اگه حرفی ازش گاهی نمی زنم به خاطر اینه که فراموشش کردم
نه / فقط به خاطر اینه که تحقیر نشم و انقد پیشش کوچیک جلوه نکنم
یه دختری بود یه جایی بهم گفته بود وقتی می بینه یه نفر انقد دوسش داره نمی تونه حسی به اون فرد نداشته باشه
بهم می گفت من اولش هیچ حسی بهش نداشتم ولی وقتی دیدم اون این همه برا رسیدن به من تلاش می کنه منم خواه ناخواه بهش علاقه مند شدم و درگیرش شدم
بگذریم
همچنان دارم روز های تقویمو می شمارم که بعد این همه سختی به روز های خوش دس پیدا کنم
کاش تو این بلاگ آدم می تونست همه ی حرف هاش رو بگه
کاش می شد
تمومیت رو بریزی بیرون
من نیاز دارم که تموم قلنج های مغزیمو بریزم رو دایره . ..نه فقط / دو سوم
خدا فقط همه رو عاقبت به خیر کنه و صدقه سریه همه ی اون همه ها منم عاقبت به خیر کنه
آمین
خدایا من تو این لحظه عاشق ترت شدم و کاش می تونستم بغلت کنم سرمو بذارم رو شونه و بهت بگم خدایا خیلی دوستت دارم
خدایا من عاشقتم
تازه اومدم خونه می خوام برم ناهار بخورم
و طبق معمول باید برا خودم یه چیزی حاضری درس کنم
احتمالا هم تهش نیمرو دیگه
فردا کنفرانس دارم و جمع بندی متن ها ی کنفرانس مونده
همشونو خوندم . . . نکته برداری کردم
خلاصه برداشتم
فردا می خوام کولاک کنم
کولاک ببینم از پس ضعیفه بر میاد
یه سری بچه پرو هستن که می خوام روشونو کم کنم
فردا روز حال گیری از یه سری چقله است
ان شالله
بچه ها من بعد سال تحویل که یه بار تا دم مرگ تو دیار غربت روز شب اول عید رفته بودم امروز بار دوم بود
خیلی خطرناک بود
برم ناهار بخورم
بعدش میام می گم چی شد و پاسخ کامنت های پست قبل رو هم خواهم داد
به قول یه آقای با مرام دوستون دارم هزار تا
فعلا
گفته بودم دیشب با اون همه کارم و خستگیم باید شام درس کنم
و چون ناهار نخوردیم هیچکدوم از اعضای خونواده تصمیم گرفه بودیم که برنج درس کنیم
برنجو سر صبح که داشتم می رفتم شستم
تا غروب که اومدم بارش بذارم
باورتون نمیشه
اومدم خونه دیدم مامانم برنجو درس کرده و زود تر از من رسیده خونه و مامانو بابام تصمکیم گرفتن که خورشتشو از بیرون بگیرن
خورشت چی بود ؟؟؟؟ جاتون خالی اکبر جوجه با مخلفات که ماست خیار / زیتون پرورده / و ترشی لیته ی بادنجون و نوشابه (البت خودم با نوشابه موافق نیستم ولی چون اهالی خونه هوس کرده بودن نوشابه رو در الویت دوغ قرار دادن )
بنابراین با وجود این که خیلی بیش از حد خسته بودم . . . قضیه ی شام به خیر گذشت
حالا بگذریم که من موقع برگشت از بازار چهار سوق که بچه های شهرم می دونن کجاس کلی خرتو پرت خریدم که خورشت خوشمزه درس کنم و با کلی خستگی بار کشی کردم ولی اومدم خونه دیدم بله ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه همه چی روبراهه
و در مورد اشکال از متن : که گفته بود تو متن یه موردی هست
مورد ثیاثی نبود
در واقع ترتیب یه چیزی رو اشتباه نوشته بودم . . . با اینکه خودم اطمینان نداشتم زنگ زده بودم و پرسیده بودم از دو نفر / با این حا اونام اشتباه گفتن تابلو شدیم
جونم براتون بگه که این روزا خیلی خسته می شم . . . خیلی درگیر کارای جانبی و اصلی هستم
نمی تونم کمش کنم چون اگه کم کنم به عنوان یه فرده غیر فعال شناخته می شم و خواه نا خواه گروه پذیرای من نخواهد بود
اونا وضعشون بهتره و کارشناسین یا بیشتراشون ترم آخرین . . . عوضش این استادامون همین ترم اولی خفه کردن مارو با این همه پروژه
مامانمم با این سرگرمی که برا خودش جور کرده برا پر کردن وقتش / در واقع به نوعی برای من مشغله ی بیشتر ایجاد شده
منم که خیلی دوسش دارم نمی تونم چیزی بگم . . چون برام عزیزه و آسایش و آرامششم برام مهمه
البته یه خوبی هم داره این همه مشغله . . . که برای آینده اگه زنده موندیم و خدا خواست که زندگی کنیم آببندی بشیم و یاد بگیرم که چطور برنامه ریزی کنم و برام این مسائل تازگی نداشته باشه و اپیدمی بشه
فردا باز باید برم بیرون
جمعه هم دیگه نداریم
ما جمعه امون مثه خارجی ها شده یه شنبه
چه می شه کرد
دختره می گه طراح وقت نداره
خدایا تو ما انسان ها رو چطور تحمل می کنی
چقدر آدم نوعی باید پیش تو شرمنده شه بابت دروغ هایی که می گه
خدا رو شکر که من خیلی خیلی خیلی ازت حساب می برم خدا جونم